ای مرد از پشت شیشه ها
دردت بگو دردت بگو
در آن آژانس شیشه ای
صبرت بگو صبرت بگو
از کرخه تا راین را ببین
غربت نبین
آن مرد بین
در غربتش دل میشکست
از چشمانش خون می چکد
در آن غروب بی کسی
با آسمان نجوا کنان
درد دلش را با خدا
در آن آژانسشیشه ای
گمگشته مردی با وفا
اینگونه جاوید میشود
یک فیلم با درد دلا
از آن همه گفتیم گفت و گفتند
شهیدان را شهیدان میشناسند
هر چه پیش آید کلام
نور بود
هر چه خوش آید
برای نور بود
به پایان بردیم این شعر
حکایت همچنان باقیست
//آدم برفی//ح.ا.ش//